X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 6 تیر 1387

دل گیجه

من لول لول بودم،
آری،
ملول
بودم!۱


البته الان خوب شدم. شکر خدا دیگر ملول نیستم. ملالی هم نیست جز دوری بلال! خیلی وقت است نخورده ام. از وقتی این کروشه ها را گذاشته ام. یک جعبه موم هم داده که درد را التیام دهد. زکّی خیال باطل! هربار می روم با چشم های تنگ شده می گوید: توووو... بعد چشم هایش گشاد می شود و ابروهایش می پرد بالا: آو! سلام خانم ....!

آن یکی که دیگر بدتر. پنجاه دفعه اقلا پرسیده: تو ازدواج نکردی دخترم؟! یکبار خواستم بگویم: نه درست عین تو. که حالت ناخوش است و احیانا عقده هم داری.

حالا مهم نیست کی تمام شود، مهم این است که یکی در میان سیاه و سفید نشود.

داشتم می گفتم دیگر ملول نیستم. این شب ها طوفان های خوبی می آید. می آید، می شورد، می برد. گرم و سرد. آن وقت تازه آماده می شود برای خالص شدن. بعد صبح می شود. صبح هایی که آفتاب طلوع می کند! بله... من مطمئنم بعضی صبح ها آفتاب طلوع نمی کند.

می گفتم. دیگر ملول نیستم. دیگر به پای تاریکی زمان، اشک نمی ریزم. دیگر دلی نیست. حرف از دل هاست. این روزها بهتر است.

می گفتم. آن وقت ها – درست همان وقت ها که سیماب صبحگاهی از سربلندترین کوهها فرو می ریخت۲- برخاستم. چشمم را به روشنایی گشودم. حالا گرم است. روشن است. همه چیز خوب است. قلبم می تپد. نبضم می زند. همه چیز درست کار می کند!

فقط،

باید فکری برای جدایی کرد.

 

۱و۲ : شعر از حمید مصدق