.
الحمدلله که آقاهه از پشت عینک نگاهی انداخته و گفته اگزاچی چی هست از نوع D سی و خورده ای و غائله ختم شد به احسن وجه. حالا دیگر آن نمودار سینوسی که گفتم هی مشتقش صفر میشود اوضاعش بهتر شده. صاف تر شده. می شد Yش کمتر هم باشد. اما حالا رفته بالا. جهش کرده بالا و دارد صاف می رود، روال زندگی. من که خیلی خوشحالم. هر کسی دیگر هم که می پرسد چه خبر؟ و می شنود، میگوید: خدا را شکر.
..
وقتی آدم عضو هر سایتی شود اصرار داشته باشد که در قسمت اطلاعات آپشنالش تاریخ تولدش را وارد کند و درست هم وارد کند، نتیجه همین می شود که روز تولدش ایمباکسش پر میشود از هپی برس دی های این قیبل سایت ها و فروم های چی چی دانلود و دِوِلوپر چی چی و کوفت سنتر و مرض نت و غیره و این می شود که دلش می خواهد مشتش را بکوبد روی میز و بگوید: بابا فهمیدیم خیلی کاستمر ریلیشن شیپی، ولمون کن!
باید به اطلاع برسانم امروز در یک اتفاق نادر و باورنکردنی موفق شدم بدون هیچ گونه تجهیزاتی (یعنی سبیل و GPS) و براساس توضیحات ِ برو بالا بپیچ چپ بیا راست ِ یک خانم، بدون ذکر هیچ نام و نشانی، در میان کوچه پس کوچه های بسیار پرپیچ و خم و کج و معوج منطقه ای کوچه خیز! در تهران، آنهم در شرایطی که یک اشتباه کوچک در انتخاب مسیر ریسک بزرگی بود، به تنهایی راه خود راپیدا کرده و به سلامت خود را به مقصد برسانم!
علت اصلی این موفقیت که در نوع خودش کم نظیر بود، -پیش خودمان بماند- این بود که دقیقا برعکس راهی که آن خانم آدرس داد، رفتم. یعنی هرجا گفته بود چپ، پیچیدم راست و هرجاگفته بود راست، پیچیدم چپ و اگر گفته بود دو کوچه بالاتر سه کوچه پایین تر رفتم و به همین ترتیب ادامه دادم تا به خیابان اصلی رسیدم و کلی احساس خودشکوفایی فردی در تعیین جهت از روی شاخه های درخت بهم دست داد. البته در این مسیر از هوشمندی خودم هم بهره گرفتم و در مواردی هم "د َبی سی چل" کردم. اما نتیجه واقعا حیرت انگیز بود.
البته اصلا نمیخواهم این نتیجه را بگیرم که خانمها همیشه همینطور آدرس میدهند و به طور کلی از لحاظ علمی تفکر سه بعدی و جهت یابی در مغز خانمها ضعیفتر از آقایان است؛ خیر، من این را نمیخواستم نتیجه بگیرم. فقط میخواستم بگویم شما هم یکبار تجربه کنید. چشم هایتان را ببندید و با ماشین در کوچه پس کوچه های کج و معوج محله ای که نمی شناسید رفته، خود را به خیابان بیفکنید و سپس سعی کنید به صورت پیاده راه خود را تا خیابان اصلی پیدا کنید، بدون اینکه از کسی بپرسید یا حتی یک کوچه را اشتباه بروید. آن وقت خودتان می ببینید که چگونه نوعی شعف خاص زیر پوستتان جست و خیز می کند!
اگر دوست دارید خواب به چشمانتان نیاید و دمی پــلک برهم نزنید و از ترس زهره ترک بشوید، پیشنهاد میکنم حتما فیلم "حریم" کاری از سیدرضاخطیبی (بهترین فیلم ژانر وحشت ایرانی) را ببینید.
البته به شرطی که وقتی بعدش کتاب از توی قفسه می افتد پایین، بی جنبه بازی در نیاورید و جیغ بنفش بکشید. دهه. آدم که اینقدر ترسو نمی شود.
پیوست: چندوقت پیش یک فیلم ایرانی دیگر هم دیدم که باعث تعجب خودم شد! : گروگان، کاری از محمدرضا آهنج. نمی توانستی نصفه نیمه ولش کنی. اکشن ها هم طبیعی بود. در مقام یک فیلم پلیسی - اجتماعی به غیر از نقاط ضعفش فیلم خوبی بود!
اینکه وقتی داری شلغم داغ کنار شومینه می خوری دفتریادداشتت را بگذاری روی پایت و از توی ویکی-پدیا بلند بلند خواص شلغم را بخوانی و احساس کنی آرسنیک و روبیدیم ِ آن دارد حالت را بهتر می کند، یعنی زندگی.
سرفههایش هنوز مانده ولی در سه روز هفت و نیم تا آمپول ، خوک هم بود خوب شده بود! (پیش خودمان بماند هی یواشکی توی آینه نگاه میکردم دماغم سربالا نشده باشد!)
----------
آخه من چقدر باید حرص بخورم.هان؟ با خودش هم به دلایلی الان اصلا نمیشه حرف زد. خوب آدم مجبور میشه این همه حرص رو یه جا خالی کنه دیگه. با این که بدمم میاد اینجوری شیکسته پیکسته نوشتم، که خالی شم. کجایند عبرت گیرندگان؟ هان؟؟
--------
مدتی است قلمم که هیچ، زبان هم هیچ، مغزم هم حوصله شرح دادن ندارد. مثلا به جای اینکه بگویم: در پی تماس دیروز آقای فلان مبنی بر فلان که در جلسه مورخ فلان مصوب شده بود و با توجه به اینکه صحبت های آقای فلان با فلان به نتیجهای نرسید، فلذا لازم شد جلسهای دیگر برای فلان کار در فلان روز بگذاریم که مناسب ترین مکان به نظر فلانجا میآید، میگویم: فردا بلند شو بیا به این آدرسی که میگم.
یا مثلا به جای اینکه بگویم: دیروز صبح از خواب برخواستم و بعد از نرمشی کوتاه، قوری را از چای خوش عطری پر کرده بر سر کتری که قل قل کنان ترانه صبحگاهی میخواند، گذاشتم. سپس صبحانهای سرشار از کره و پنیر و مربا و گردو فراهم کرده و با لذت مشغول خوردن شدم؛ میگویم: حوصله ندارم ریختت ببینم!
البته در این مورد جمله دوم خلاصه شده جمله اول نبود، ولی برای آدمی که اعصاب دیدنش را نداری تازه به زور هم میپرسد "چه خبر؟" که کاربرد دارد!
کلا مدتی است هرچه میخواهم بگویم آنقدر خلاصه میکنم که چیزی از تهش باقی نمیماند. این میشود که اصلا شروعش نمیکنم که زود تمام شود. بعد من میمانم و سکوتی که یه عالمه حرف از میانش عبور کرده و نمانده است. مثل گذرگاهی که در خلوت شب نگاه می کنی بی خبر از آنهمه رهگذر با شتاب که در روز از میانش گذشتهاند.
بعد اینطور می شود که وقتی کسی می پرسد: چه میکنی؟ میگویم: زندگی.
و وقتی می خواهم تعریف کنم یک راست می روم سراغ صفحه آخر. چه اهمیتی دارد صفحه های میانی؟
این همه را گفتم که بگویم شرح ما وقع نخواهید. دل ِ شرح ندارم!
1- یک ذره، مقدار کم. (استلاهات رایانه ای - ص 34)
گفتم این جوری نمی شود. قشنگ بلند شو بیا بشینیم حرف بزنیم.
آمد نشست.
گفتم خوب بگو. دردت چیست. مرضت چیست. چرا هی مدرنیته، مدرنیته میکنی؟
گفت باعث و بانی تمام این مشکلات مدرنیته است و دوباره شروع کرد بلغور کردن کلمات قلمبه و انحراف معانی لیبرالیسم، سکولاریسم و لاتیسیسم...
گفتم دست نگه دار. همین که گفتی. همین لاتیسیسم1 یعنی چی؟
گفت یعنی عدم حاکمیت سیاسی دین.
گفتم خوب داریم نزدیک می شویم.
گفت یعنی چی؟
گفتم هیچ. برو سر اصل مطلب.
گفت حس میکنم شکست خورده ایم.
گفتم احسنت. خوشم می آید که تعارف نداری.
گفت از تعارف گذشته.
و دیگر چیزی نگفت.
از فردا دیگر بحثی پیش نکشاند. سرش به کار خودش بود. مثل یک آدم شکست خورده.
1. تلفظ درست این کلمه لا ئیسیسم است.
نمودار این روزها را که بکشی حداقل در هفت هشت نقطه مشتقش صفر می شود.
توجه: عکس کاملا جنبه تزئینی داشته و بی ربط به موضوع است.
من در یک مکان عمومی مخصوص نسوان! (1) :
A : آره خلاصه الان مدتیه دیگه دل و دماغی برام نمونده.
(من از وسط بحث گوشم تیز شد)
B : جدی میگی؟
A : آره والا. دیگه دنیا برام بی رنگ شده. به جون خودم راس میگم. بی مفهوم شده.
(در این قسمت تیزتر شد که بفهمم جریان چیه)
A : شبا دیگه به چه عشقی برم خونه؟ خستگیم با چی در بره؟
(آخی بنده خدا لابد کسی رو از دست داده یا مریضی داره...)
B : آره منم دوسش داشتم.
(A چشمش به نگاه ترحم وار من می افتد)
A : آره والا نمیدونی از وقتی جومونگ تموم شده چقدر افسردگی گرفتم!!
من: پپخخخخخخ!!!
B: چی شد خانم چیزی شده؟
من: (سرفه) نه فکر کنم یه چیزی پرید تو گلوم!!
نتیجه: ؟!؟
پی نوشت:
در ادامه من افزودم که نگران نباشد آنقدر افسانه دارند که سر ما را گرم کنند و خانمی دیگر افزود که به زودی جومونگ 2 می آید، خودش را خیلی ناراحت نکند. خلاصه هرکس به طریقی تسلی میداد!
----------
1. اگرچه منظور گرمابه نیست ولی عموما در اجتماعاتی از این قبیل سنگ پا گم و گور می شود!