X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1395

استئومیلیت



اردیبهشت که شروع شد (رجب هم) یاد حال و هوای بیمارستان و تک و توک درختهای تازه سبزش افتادم. درست روز اول اردیبهشت بود چند ساعت قبل تر، که دخترک طی مراجعه ای اتفاقی به پزشک کارش به بیمارستان کشید و بعد هم دستور بستری. نه یکی دو روز، دکتری که بالای سرش آمد با دسته ی غازهای پشت سرش*، با لبخندی که داشت سعی میکرد ناامیدم نکند گفت اقلا دوهفته. و من خیره خیره نگاهش کردم تا هضم کنم اتفاق را. آن هم در شرایطی که حتی شام را در یخچال نگذاشته بودم. آنقدر که مطمئن بودم یکساعت دیگر از دکتر برمیگردم.


بیماری ش عجیب بود. عفونت استخوان یا بقول خودشان استئومیلیت. عفونتی که هیچ تبی همراه نداشت و فقط از بی حرکت ماندن پایش فهمیدیم درد دارد. دو هفته باید آنتی بیوتیک تزریقی می گرفت. چون خوراکی برایش زود بود. دقیقا چهل روزه بود و هنوز دست و پایش درست درنیامده بود. همین که کوچک بود و بیشتر خواب بود و به اندازه بچه های بزرگتر نمیفهمید نعمتی بود. وضعش از وضع خیلی از بچه های بستری در بخش بهتر بود. ریحانه که مشکل مادرزادی داشت. حسین که مرتب ریه هایش عفونت میکرد. میترا که با همه زیباییش  به خاطر تب بالا و تشنج دچار ضایعه مغزی شده بود و  امیرعلی تنها کودکی که همراهش مادرش نبود. مراقبی که شیفتی عوض میشد. از شیرخوارگاه .


همه اینها باعث میشد چند روز اول فقط در شوک باشی. اول قوانین را نمیدانستم. مادرها به اسم بچه هایشان صدا میشدند. مامان ریحانه، معلمی از سبزوار که شش ماهی بود  پی درمان دخترش به تهران آمده بود. مامان میترا از همه سرحال تر بود ولی از توی دل شکسته تر. صبح ها بلند میشد میخندید. خنده... در فضایی که همه مادرها با نگرانی دارند به بچه شان نگاه میکنند و آه میکشند و  آرام اشک گوشه چشمشان را پاک میکنند، کار ساده ای نبود. ولی عصر که میشد کم می آورد. پنجره ها را باز میکرد و توی آن هوای ابر و باد و باران اردیبهشت، یکی از غمگینترین آهنگ های پاشایی را میگذاشت و گریه میکرد. چند وقت پیش ازش خبر گرفتم. طفلک دخترک تاب نیاورده بود. اسمش را عوض کردم توی کانتکت هایم. دیگر مامان میترا نبود. هنوز هم صدای پاشایی را میشنوم یاد مامان میترا می افتم. اردیبهشت که شروع شد یاد آن هوایی افتادم که از پشت پنجره فقط نگاه میکردم و حسرت نفس کشیدن زیر درختان را داشتم.


ده روز مثل برق گذشت. ریتم مشخصی داشت صبح ها از ساعت شش دکترها و دستیار و دانشجوهایشان کم کم می آمدند و بخش شلوغ میشد و رفت و آمد در راهرو. بعد نوبتی هر دکتری با دسته غازهایش سر هر تختی میرفت و ده دقیقه ای حرف میزدند و میرفتند. ساعت دوازده به بعد کم کم بخش خلوت میشد تا دو که دوباره به خاطر ملاقات رفت و آمد زیاد میشد. دوباره از پنج کم کم آرام و خلوت میشد و مادرهایی میماندند که آن روز هم کودکشان مرخص نشده بود و باید یک شب سخت دیگر در بیمارستان میگذراندند. به همین خاطر غروب ها سنگین بود. هر روز یکی کم می آورد. مادرهایی که شب اولشان بود از نگرانی  چشمهایشان مشخص بودند. هر روز نوبت یکی بود که دیگری را دلداری بدهد و پای درد دلهایش بنشیند. کسی که خودش چند شب دلداری داده بود ناگهان یک شب کم میآورد و شروع به گریه میکرد. بقیه نوبتی سراغش می رفتند تا آرامش کنند. ظرف تحمل آدمها توی سختی های پی در پی خودش را نشان میداد.


وقتی که بعد از ده روز دکتر گفت ترخیص. حال عجیبی داشتم. حس یک زندانی که حکم آزادیش آمده ولی به هم اتاقی هایش خو کرده. نمیدانستم موقع خداحافظی چه باید بگویم. نگاهشان پر از امید و حسرت بود. به هرکدامشان چیزی گفتم و وقتی بیرون آمدم، چشمهایم را بستم، هوای بهاری را در ریه هایم فروکردم و فقط و فقط خدا را شکر کردم.




----

* دسته غازها. بهترین تعبیری که میتوان برای انترن ها به کار برد. یک مشت انسان اکثرا متوهم که هی از پشت دکتر گردن میکشیدند بیمار را ببینند. نه جواب سوال میدادند و نه حتی گاهی به خودشان زحمت سر بلند کردن میدادند.  رفتار دکترها بد نبود. پرستارها معمولا کم حوصله بوند. بندرت خوش اخلاق تویشان  پیدا میشد. از همه بدتر همین دسته غازها بودند.


پ. ن. : دلم طولانی نوشتن میخواست. مدتها بود دلم میخواست آن روزها را مرور کنم و بنویسم. به خاطر شکرش. به خاطر یادآوری نعمتش. خاطرات زیادی داشت که دیگر ننوشتم. بیشترش سختی بود. اما حالا که گذشته میفهمم سختی هایش از یاد میرود. آدم ها و حرف ها و  لطف دوستان مانده است.  هر یک تماس یا پیام یا دیدار آنقدر دلگرم کننده بود که دلت میخواست بهشان بگویی که چقدر بودنشان خوب است. و تنها چیزی که بعد از مرور خاطراتش  بر ذهنم نقش میبندد همین است؛ شکر نعمتش... شکر نعمتش... شکر نعمتش...



برچسب‌ها: دخترک، بیمارستان، اردیبهشت، بهار