X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 13 مرداد 1393

نامربوطات

اینکه مغزم منجمد شده و یکساعت است زل زده‌ام به یک مشت کنترل و لبیل و تکس باکس و ایف و فور و هیچ ازشان نمی‌فهمم و حس می‌کنم حروفی بی معنیاند که ساکت و عبوس نشسته‌اند سرجایشان و هر از گاهی نگاهی معنی‌دار و سرزنش‌آمیز به من می‌کنند، هیچ ربطی ندارد به اینکه الان خوابم می‌آید و هیچ‌کس توی شرکت حرف نمی‌زند و همه‌چیز به اندازه‌ی یک گاو بی‌حوصله که زیر آفتاب نشسته و دمش را تکان می‌دهد کسالت‌بار شده.


اینکه دلم هوس یک دشت سبز کرده که از وسطش یک رودخانه می‌گذرد و پیچ می‌خورد می‌رود لای کوه‌های آن عقب‌تر و درختان دور و برش زیاد می‌شود و نسیم خنکی در سایه‌اش می آید و صدای شر شر رودخانه که به سنگ میخورد و چند تکه چوب را مدام تکان می‌دهد و آن‌ها خودشان را به تخته سنگ گیر دادهاند که با موج رودخانه نروند تا ناکجاآباد هم ربطی به این ندارد که هوا گرم و کثیف و پر از ذرات معلق بیشعوری است که آنرا خفه کننده ‌تر کرده.


و اینکه دلم یک آفیس پر نور با شیشه‌های رنگی می‌خواهد که تویش نامه‌های عاشقانه بخوانم و کامپیوتر بنویسد و هر چندوقت یکبار لیوان آب پرتقال جلویم که دیواره‌ای شفاف و مدرج دارد و نشان می‌دهد مایع درون ظرف چقدرکالری و ویتامین دارد و درجه تازگیش چقدر است را بنوشم هم ربطی به این ندارد که چند وقت پیش فیلم Her را دیده‌ام و فکر میکنم آینده‌ی فناوری رقمی! (تکنولوژی دیجیتالی) چیزی شبیه به همان کیف کوچک جیبی است با کمی تفاوت و آدم‌ها مدام دارند با دستگاه‌های اطرافشان حرف می‌زنند و توی فیلم سعی نکرده بود که آینده را خیلی عجیب و غریب‌تر از چیزی که الان هست نشان دهد و حتی آبجکت ها خیلی سیمپل‌تر بود و حتی به گذشته‌تر شبیه بود مثل لباس پوشیدن خود تئودور که بلوزهای رنگی ساده و بدون طرح بود یا شلوارهایشان که فاق بلند بود یا سبیل هایشان... که آدم را یاد یکی دو قرن پیش می‌انداخت و آب به طرز غریبی جوش نمی‌آمد بلکه با یک کتری ساده روی گاز که زیرش می جوشید... و همه اینها در کنار این حقیقت که همه‌ی این کاستومایز کردن‌ها و پرسنالایز کردن‌ها و فیوریت ساختن‌ها آخرش می‌رسد به آنجایی که نهایت علاقه‌ی تو می‌شود سیستمی که خودت ساخته‌ای و آنجور که باید است و همه چیزش همان دلخواه توست و اگر کمی هوشمند باشد و تو را خوب درک کند، چرا عاشقش نشوی؟!

 

 

برچسب‌ها: فیلم Her،، انجماد_مغز، هذیان_نوشت