X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 2 بهمن 1390

Perfume

رفته بودم عطر بخرم. عطر خریدن اینجوری خوب است. 


تورا بندازند یک جای بزرگ که هر مدل عطری که فکرش را میکنی، داشته باشد. بدون دغدغه اینکه به فروشنده هی بگویی «نه از این خوشم نیامد یکی دیگه بده»، بروی و عطرها را خودت برداری، یکی یکی بو کنی و بعد یک نفس عمیق رویش بکشی تا ته مانده بویش را حس کنی. هر وقت هم که حس کردی بوها قاطی شده، یک کاسه قهوه که گذاشته زیر عطرها را برداری بو کنی و بوی تلخ قهوه انگار همه چیز را بشوید و دوباره بروی سراغ قفسه بعدی. 
 

اینجوری حس خریدن عطر هم کلی لذت دارد.
 

خیلی وقت بود میخواستم بروم. دو ساعتی داشتم تویش چرخ میزدم. میدانستم چه میخواهم اما مشکلم این بود که زبان مخصوص عطر خریدن را بلد نبودم. راهنما داشت. چند تا خانم آن وسط هی میگشتند و میگفتند:«میتونم کمکتون کنم؟» بعد هی می پرسیدند: «تلخ میخوای یا شیرین؟ گرم یا خنک؟...» ولی من گرم و خنک و تلخ و شیرین نمی فهمیدم. اصلا بو را که با این چیزها نمیشناسند. بو را باید با حس ها شناخت. میخواستم مثلا بوی سرخوشی بدهد، بوی دلتنگی عشق، بوی یک حس قوی. سرخوشی یک آدمی که رفته توی یک دشت رازقی، اول صبح که نسیم خنکی هم می آید. بویی که اولش حس تنهایی گنگی بدهد و آخرش یکجور اضطراب عشق. بویی که تو را معلق نکند در هوا. ببردت به یک جای دور. گرم و مطمئن. 


 اصلا همین اول و آخر داشتن. اینها را زبان عطریشان نمیفهمید. «بو» یک اول دارد یک آخر. یعنی همان اول که نفس را تو میبری یک بو دارد، و بعد که نفست را بیرون می دهی ته نشین می شود در مشامت. آن وقت بوی دوم همیشه فرق دارد با بوی اول. بوی دوم است که باید آن حس اضطراب شیرین قلقلکت بدهد. 


خوب اینها را نمی فهمیدند که.
 

آخرش یک بو گرفتم که معلقم میکند در هوا. هربار یکجا می بَرَدَم. اما هر چه هست احساس خوبی دارد. بوی هدیه گرفتن یک دسته گل زنبق است، بی هوا، یک روز بهاری، وقتی آسمان ابری است، کنار یک صندلی چوبی.
 

اصلا دقیقا همین بو را می دهد.