X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 1 بهمن 1390

تصمیم صغرا

این دقیقا همان بخش از زندگی بود که باید می ایستادم، از خودم می پرسیدم: آیا همه چیز راضی کننده است؟ و بعد اگر جواب منفی بود، زیر تیغ جراحی می بردمش و بخش های آزاردهنده را جدا میکردم.
 

تصمیم سختی بود. ولی لازم بود.

مدتی بود که می فهمیدم چیزی دارد آزارم میدهد ولی به روی خودم نمی آوردم. دست کم فکر میکردم باید تحمل کنم تا زمان بگذرد. یا اینکه حلش کنم. این دفعه رودرواسی را کنار گذاشتم و طی جلسه مفصلی که با خودم گذاشته بودم، فهمیدم که دیگر نمیخواهم این کار ادامه دهم. مهمترین عاملش استرس زیاد ناشی از پروژه بود که روی من بود و دلیل اصلیش استراتژی غلط پروژه بود. دو راه بود یا باید استراتژی درست می شد یا من کنار می کشیدم. کلا روند کار قابل اصلاح بود، به خصوص که نظراتی که میدادم اکثرا مورد موافقت قرار میگرفت. اما استراتژی خیلی سرسخت تر بود. چندبار غیر مستقیم گفتم، اما رئیس اصلا نظرش این نبود. این موضوع به انضمام یک سری دلایل دیگر که به پروژه مربوط نمیشد، مثل عدم تفاهم فکری در یک سری مسائل اساسی تر چیزی بود که باعث شد به این نتیجه برسم که علیرغم تمام وقت و سرمایه ای که برای این کار گذاشتم، باید تمامش کنم. استعفا بدهم کلا بیایم بیرون.

 

خیلی طبیعی بود که رئیس جا خورد. بعد از کلی کلنجار رفتن فقط بصورت موقت پذیرفت.

دلم میخواست همه چیز تمام می شد اما امکان پذیر نبود. 

حالا چیزی که پیش رو دارم چند ماه تعلیق است. آن هم به شرطی که سناریوی استراتژی جدید یعنی چیزی که فکر میکنم درست است را تحویل بدهم.  


درست است که دندانی که درد میکرد را نکندم ولی آمپول بی حسی زدم! سبک شدم. 

هرچند فکر ادامه دادنش چند ماه دیگر برایم خوشایند نیست. اما اقلا فهمیدم برای حذفش نباید یک تکه از کاغذ را پاره کنم. باید با پاک کن آرام آرام پاکش کنم تا کمرنگ و کمرنگ تر شود. اگر چه ممکن است جای پاک کن روی کاغذ بماند و دورش سیاه شود.

اینجوری بهتر است.