X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 30 بهمن 1388

از دفتر ثبت احوال (1)

دوشنبه 12:

 مدیر پروژه جدید معرف حضور شد. به نظر خوش اخلاق و چیزفهم می آمد. فقط خیلی خودش را لوس کرد. طول جلسه هی خمیازه می کشید و نظر می داد که خوب این بسه، بریم سر بحث بعدی. بعد هم سرش را گذاشت روی میز. انگار نه انگار جلسه رسمی است و رئیس دارد حرف می زند. هنوز نیامده مثلا حس کرده بود خیلی صمیمی است. امیدوارم رئیس به زودی ادبش کند.

 

سه شنبه 13:

 مساله این است رفتن یا نرفتن. هی می نشینیم فکر می کنیم. هر بار به یک نتیجه می رسیم. نهایتا کار به استخاره کشید. خیلی بد آمد. حالا مشکل دو تا شده. استاد می خواهد برود ببیند چه خبر است که اینقدر بد آمده؟! حالا مساله این است: چگونه و به چه روشی می توان وی را بیخیال کرد؟

 

چهارشنبه 14:

 وی بیخیال نشد. نهایتا به خیر گذشت. یک مشت آدم مزخرف.

 

جمعه 16:

پرسید: تهش میخوای چیکاره بشی؟ گفتم : گوگل!

هان؟؟! یعنی چی؟ 

یعنی میخوام تو گوگل کار کنم. میدونم خیلی دوره. ولی کافیه بهش فکر کنی، اون وقت نزدیک میشه. همیشه چیزهای عجیبه که برای آدم ایجاد انگیزه می کنه. وقتی خسته میشم به این فکر میکنم. اونوقت حس میکنم هنوز خیلی انرژی دارم.  تو هم مثلا میتونی از الان به وال مارت فکر کنی. غیرمنطقی نیست. دست یافتنیه. کافیه اعتقاد داشته باشی که دست یافتنیه! همین!

حرفم که تمام شد، چند دقیقه به نگاهم خیره ماند. چیزی نگفت ولی در برق نگاهش، تاثیر حرفم را دیدم.

 

یکشنبه 18:

من جدا از زمستان امسال ممنونم که مراعات حال انسان های موجود در خانه ای را کرد که سازنده اش هیچ گونه وسایل گرمایشی اعم از شوفاژ و بخاری (وحتی لوله گاز!) برای آن در نظر نگرفته بود.

 

دوشنبه 19:

مدتی بود صدای تی وی پریده بود. چندین بار زنگیدیم به شرکتش، سایتش را سر زدیم، بردیم پیش فروشنده، هربار یک چرت و پرتی تحویل داد. یکبار گفت مشکل سرویس پک 3 است. یکبار گفت مشکل سون. یکبار گفت آپدیت کنید و ... وقتی دیگر مطمئن شدیم سوخته، بردیم پیش فروشنده گفت: اِ به شما نگفته بودم؟ باید نرم افزار جدیدش را بخرید. سیستم شبکه های دیجیتال عوض شده. با قبلی نمی شود.

مسخره.

البته در مجموع بعد از تحفیش لازم، خوشحال شدم. با نود افتتاحش کردیم.

اینجا گفتم اگر کسی به مشکل مشابه برخورد کرد، اعصاب و روانش را مورد خوردشدگی قرار ندهد. بل اشاره ای کند تا سی دی را به قیمت گزاف بهش بدهیم!

 

پنج شنبه 22:

حضور در صحنه ی عده ای همراه با دیش دام دارام بود. برای سال بعد گروه ارکست در نظر گرفته شده.

 

دوشنبه 26:

دیده اید آدم وقتی مهمان دعوت می کند اگر خدای نکرده در خانه او بلایی به سر مهمان بیاید حتی در حد بریدن دستش، شرمنده ی او می شود و مدام با خود فکر میکند که نکند کوتاهی او باعث آن اتفاق شده...

روز آخر ماه صفر همیشه این حس را دارم. شرمندگی رفتن میهمانی در خانه میزبان...

 

سه شنبه 27:

استاد معتقد است طبیعت دچار اختلال حواس شده و فکر کرده باید با ربیع الاول، بهار بیاید. من هم فکر میکنم فریب خورده. داریم تلاش میکنیم به دامان ملت برگردد.

 

چهارشنبه 28:

چرا پورتو باید گل به آن مسخرگی بزند و کسی هم اعتراض نکند؟ این درد را باید به کجا برد؟ چه کسی پاسخ قلب مجروح آرسن ونگر را می دهد؟ هان؟

 

پنج شنبه 29:

خانه تکانی چیز خوبی است. به شرطی که یهو کل خانه را کن فیکون نکنی بعد آخر شب جایی برای خواب پیدا نکنی. پیشنهادات من از این قرار است:

- بیرون روی کارتن بخوابیم. هم هوا خوب است هم بیشتر در دل اجتماع می رویم.

- پشت بام بخوابیم. آنتن موبایل و تی وی کارت بهتر می گیرد.

- ایستاده بخوابیم. توی گینس ثبت کنیم.

- با طناب گهواره درختی درست کنیم و از سقف آویزان کنیم. برای خوابیدن در جنگل های استوایی در سفر به دور دنیا آمادگی پیدا می کنیم.

- روی وسایل بخوابیم. از فردایش غیب گویی کنیم. (ر. ک. مرتاض های هندی)

- اصلا نخوابیم و آنقدر بیدار بمانیم تا همه چیز سرجایش برود و جا باز شود. تا ما باشیم کن فیکون نکنیم!