X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 30 مهر 1387

بلالی، بلالتیم!

جای شما خالی بود. البته جای بقیه هم خالی بود. کلا جای خالی زیاد داشت. چون خیلی خلوت بود. یک جاهاییش خفاش هم پر نمی‌زد. مثل آن غاری که مخوف و دهشتناک بود. و من می‌خواستم بــــــــــــکـــــــــــشــــــــمــــــــــ...؟! جنگل هم همین طور. فقط جانوران دوپایی به چشم می‌خوردند که از معبرهای صعب العبور راه خود را پیدا کرده بودند و طی مسیر می‌کردند. آن هم با چه وضعیتی. نصفه شبی با انگور و سیب! حالا آن وسط زنگ زده می گوید: نظر شما راجع به آن تحقیق چیست؟! می‌خواستم بگویم نظر من به شخصه این است که الان خرس می آید میخوردمان. کما اینکه خورد!  

 

  


توی راه بدجوری پاییز بود. 256 رنگش را خودم شمردم. که بیشتر هم بود. اصلا هم سرد نبود. ولی آن ورش دیگر سبز بود. ای امان که آدم پول داشته باشد. پاییز را هم می‌توان خرید. البته این قضیه‌ای بود که حکیمان به آن اشاره داشتند. ما هم که تینیجر ِ تینیجر. توپ بال بازی می‌کردیم. استانبولی ذغال می‌کردیم. بلال دود می‌کردیم. پتو می‌دزدیدیم. بعد می‌نشستیم بادمجان نرم شده می‌خوردیم با لیمو. یک چای داغ هم رویش. کاری به کار زندگی هم نداشتیم. اینجوری بود که لذت‌بخش بود. 

 
البته مساله فقط به ما ختم نمی‌شد. دریا هم مجنون شده بود. ترانه خوان، مست... ما فقط می‌خواستیم گیسوان موجش را نوازش کنیم، خیسمان کرد. یاغی شده بود. آرام نمی‌گرفت. ماه را دیده بود... هر چه گفتیم فایده نداشت. ما هم ولش کردیم که تا صبح سرش را به صخره بکوبد. 

 
برگشتیم. 

جای ما هم خالی شد.   

 

 

توضیح: من تنظیم بودم، سرعت طلوع خورشید زیاد بود!