X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 20 مهر 1387

ا ب ر

  

حالا شد. مهر ابری. گرگ و میش. چنارهای خیس. خنکای صبح. سکوتی که هنوز خط خطی نشده. نفس عمیقی می‌کشم. بوی چوب سوخته کافی‌ست برای این که بروم کنار آن روزها... با بارانی قرمز راه می‌رفتم. آرام. روی برگ‌های نرم شده از باران. با نجواهایی که فقط صبح زیباست. با بوی روغن نارگیل. می‌رفتم توی کلاسی که یک دیوار نداشت. باز بود. رو به باران! 


صد بار هم بگویم فایده‌ای ندارد. طرف کله اش خورده به سقف. ذهنش ترک دارد. این چیزها حالیش نیست. صاف می رود توی همان شکاف ذهنش و یک چیز بی ربط دیگر بلغور می‌کند تحویلت می‌دهد. رسما. بله رسما ...! پر از گره‌های ریز و درشت است. کلیت ِ خودش هم یک گره است. قیافه اش هم خیلی شبیه گره است. کلا گره است! آن وقت انتظار دارید گره‌ای باز کند؟ خیر جانم. دست از سرم برداید. مجنون است. مرا هم سوی جنون کشاند همی! 

                   

بگذارید توی همان حال و هوای باران ِ مهر باشم و این جنگل خیس خورده که نمی دانم شغال‌هایش کجا رفته‌اند...