اینجا را بخوانید خودتان میفهمید چی را میگویم.
یکی نیست بگوید بیسواد جان! گوگل فقط بر اساس بیشترین کلمات جستجو شده به زبان فارسی این لیست را می آورد. فعلا که ما داریم گوگل را منحرف می کنیم! 
مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد |
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
اینجا را بخوانید خودتان میفهمید چی را میگویم.
یکی نیست بگوید بیسواد جان! گوگل فقط بر اساس بیشترین کلمات جستجو شده به زبان فارسی این لیست را می آورد. فعلا که ما داریم گوگل را منحرف می کنیم! 
شب اول:
- الله اکبر
- اللــــــــــــه اکبر
- اللــــــــــــــــــــــــه اکــــــــبـــــــــــر!
- ...
شب دوم:
- الله اکبر
- مرگ بر دیکتاتور
- الله اکبر
- ...
شب سوم:
- الله اکبر
- مرگ بر دیکتاتور
- مرگ بر منافق
- مرگ بر دیکتاتور
- الله اکبر
- ...
شب چهارم :
- الله اکبر
- مرگ بر منافق
- مرگ بر دیکتاتور
- مرگ بر م... !
- نامرده هر کی ....
- می کشم می کشم آنکه...
- ...
شب پنچم:
- مرگ بر دیکتاتور
- مرگ بر منافق
- نامرده هر کی ....
- می کشم می کشم آنکه...
- درود بر ...
- زنده باد ...
- لا لا لای...
- احمـــــــــــد، شماها با ما بگین
- سپیده، سپیده، اینجا رو...
- خوشگلا باید برقصن!...
- آهاااااااای، میـــــشنــــــــوی؟ میــــــــگم آقـــــــــا رضـــــــــا چطوره؟!
- ... !
پی نوشت: از تحلیل های اینجا خوشم آمد.
از دفترچه خاطرات یک فعالک(!) سیاسی:
دوشنبه:
90 دقیقه های هیجانی امشب تمام شد.(به انضمام 190 دقیقه تفسیر استاد، بعدش!) 6 بازی تعیین کننده. حمله می کردند، دفاع می کردند، آفساید می گرفتند. داور هم فقط سوت اول و آخر را می زد! حیف شد تمام شد.
سه شنبه:
همه جا شور انتخابات است. شعور انتخابات؟ بی خیال. مهم نیست که چرا، مهم این است که خوشم می آید یا نمی آید. حرف که میزنی با عده ای، این نتیجه دست می دهد که صرفا جوگیر شده است. موج که بیاید طبیعی است پیرزن همسایه بعد از احوال پرسی بحث سیاسی بکند!
چهارشنبه:
اوج تجمعات سبزها و آبی ها و باقی رنگ ها. تا 4 صبح صدای بوق و فریاد و شعار شنیده می شد. پیامکها، ایمیل ها و فیس بوک پر است از تبلیغات و تخریبات. یعنی چه کسی انتخاب می شود؟ تحلیل های استاد تامل برانگیز است.
پنج شنبه:
دلشوره، اضطراب، بازار داغ شایعات، باید خودمان را بزنیم به طبیعت تا امروز بگذرد. مـِـن بعد هیچ شهروندی حق ارسال پیامک را ندارد. این را کسانی که به جای همه شهروندان تصمیم میگیرند گفته اند. یعنی نگفته اند، کرده اند.
جمعه:
صف ها طولانی است. فرقی ندارد چه ساعتی از روز باشد. تعرفه کم آمده. ملت در چند صف، ساعت ها ایستاده اند آخرهم موفق نشده اند. فکر میکنم یک جای کار ایراد دارد. کلی عَـرَق ملی می ریزیم تا انگشتمان آبی شود. کلاس دارد. میگرم بالا که همه ببینند!
شنبه صبح:
بهت! همین!
شنبه ظهر:
یک جور افسردگی سیاسی حاد. از همان نوع که شایع شده: "دیگر رای نمیدهم" ناراحتی عمیق از اینکه این همه ساده لوح - در بهترین حالتش - در کشورت هستند.
شنبه عصر:
آمار از کل به حزء اعلام می شود. کل کشور، بعد استان ها بعد صندوق ها ! شیب خط بر اساس محورهای دو کاندید با رأی بیشتر، ثابت است. آمار رسمی حکایت از کم شدن رأی یکی از کاندیدها و کم نشدن رأی کل در دو اعلام متوالی است. تعرفه خیلی جاها کم آمده. تلاشم برای منحرف نشدن ذهنم بی فایده است!
یکشنبه صبح:
استاد دچار یک جور بیماری سیاسی شده. مواضعش متزلزل شده. سردردهای سیاسی می گیرد! محور اصلی بحث ما در مورد انقلاب مخملی و گوش های مخملی است.
یکشنبه عصر:
اعتراضات که از دیروز شروع شده، بیشتر و ببشتر شده. به اغتشاش کشیده شده. خیابان ها شلوغ است. تلویزیون تصاویر گل و بلبل پخش می کند. پیامک همچنان قطع است. به انضمام قطعی گاه به گاه تلفن ها و فیلتر شدن خیلی از سایت ها. بازار شابعات همچنان داغ. استاد تحلیل های غم انگیز می کند.
یکشنبه شب:
ما تصمیم گرفتیم خودمان را گم و گور کنیم. یعنی خودمان را بزنیم به گم شدن. یعنی همان گمشدگان! زده ایم به سیم آخر و داریم یک بند LOST می بینیم. اعصاب میخواهد این همه فشار حرف ها و نقل ها و تحلیل ها. به این وسیله سعی می کنیم دقایقی صورت مساله را پرت کنیم ولی نمی شود!
دوشنبه:
زد و خوردها ادامه دارد. به نظر می آید برای جمع کردن چند جوانک که شعار می دهند نیازی به گارد ویژه نباشد. فقط اوضاع را بی ریخت تر می کنند. عده ای هم سوء استفاده می کنند. طبق آمار اعلام شده در بعضی شهرستان ها 105 درصد مشارکت مردمی در انتصابات بوده! چقدر احساس مخملی بودن گوش هایم روز به روز تقویت می شود!
سه شنبه:
راهپیمایی ها، تجمع ها، اعتراضات، استعفاها، بیانیه ها و ... در دو دسته ی موافقان دولت و مخالفان آن ادامه دارد. خیابان ها پر از خورده شیشه و خس و خاشاک شده! "بلبشو" واژه ای است که بی بی سی فارسی به کار می برد. استاد مشاوره ی رایگان سیاسی میدهد به اقصا نقاط!
چهارشنبه:
مواضع و منش معترضین مشخص است. حسابشان از آشوبگران جدا شده. ابطال انتخابات آری یا خیر؟ گفتگوها همچنان ادامه دارد...
روزها می گذرد. اما هنور فکر میکنم یک جای کار ایراد دارد. نمی دانم چرا دستم از مشت محکمی که روز جمعه به دهان یاوه گویان زدم هنوز درد می کند!
من به شخصه دعا میکنم این آدم هایی را که میآیند و ملت را شاد میکنند. مثلا همین دیشب. چقدر ذاتمان مفرح شد! شلیک خنده بود که به آسمان پرتاب میشد. و بعد هم رفتیم جایی که کسی نبیند، گریه کردیم. به خاطر سطح شعورمان. به خاطر ریختن قبح دروغ، ریختن آبروها و ریختن خیلی چیزهای دیگر. به خاطر اینکه رویمان نمیشود سربلند کنیم و بگوییم دیشب دو کاندید برای ریاست کشورمان داشتند با هم مناظره میکردند. برای اینکه بگوییم فرهنگ مناظرهی ما همین قدر است.
فقط دلمان را خوش کردیم به اینکه اینها همه تمرین دموکراسی است و بعد از چندین سال به ثمر خواهد نشست. کمی که بگذرد تازه یاد میگیریم به جای دعوای بچه گانه تخریب اشخاص مقایل این همه بیننده، مناظره یعنی "تقابل نظر" انجام دهیم.
خوشحالم که این مناظره ها تا این اندازه روشنگر منش و شخصیت افراد است.
پانوشت:
1. البته مسلم است که فرهنگ مناظرهی ما همین قدر نیست. دو کاندید دیگر نشان دادهاند فرهنگ و شعور و ادب چیز خوبی است!
2. به عقیدهی من برنده مناظرهی دیشب آقای کروبی و آقای احمدی نژاد، میرحسین* بود! چرا که تازه معلوم شد چقدر سعه صدر، متانت و دانایی داشته و در مناظره همبازی با حریف نشده.
* نمیگویم آقای میرحسین موسوی. چون نگفتن آقا چیزی از شخصیت او کم نمیکند. میرحسین تنها شخصیت سیاسی است که به نامش معروف شده!
بعد نوشت: آخرین مناظره قشنگ ترینش بود و امید را به من بازگرداند!
یک)
هیچی دیگر رفتیم مشهد. خیلی خوب بود. بخش اعظمی از مناطق علمی- غیرفرهنگی را مورد بازدید قرار دادیم. یک منطقه توریستی هم بود شبیه مسجد مسلمانها، که خیلی شلوغ بود. اما تا بخواهی باصفا و دلپذیر! آدمهای زیادی آنجا میآمدند و به قول خودشان "زیارت" می کردند. حس آرامش و معنویت عجیبی داشت که تا به حال در غرب تجربه نکرده بودم.
بخشی از سفرنامه ریچارد آلوچر
یک و ربع)
الو؟
هان؟ من کجام؟
داشتم چی میگفتم؟ آهان. هیچی دیگر رفتیم مشهد. داشتم مناطق علمی-فرهنگی را میگفتم. تنها مشکلش این بود که قورباغه نداشت. اگر هم داشت به دیدن ما نیامدند. و الّا هم گوسفندش به قدر کافی ابله بود، هم خرسش خوابالو بود، هم بزش عین بز میخورد!
بقیه هم به جز گربهی گوش سیاه و کفتار و چندتای دیگر عرض ادب کردند. از همه مشتاق تر میمون بود. طوری پرید جلو که همه برگشتند نگاه کردند که: این کیه که میمونه جست و خیزکنان خودش رو بهش رسوند! این هواداران آدم اصلا حواسشان نیست جلوی ملت اینطور اظهار لطف و شعف نکنند. هم آدم شرمنده میشود هم بقیه ممکن است حسادت کنند. آن وقت میگویند فقط قورباغهها به تو رای میدهند. شما که خبر ندارید در دل این زبان بستهها چه میگذرد. امان از این همه محبوبیت.
در پایان، یک نفر شتر هم به سمع و نظر رسید.
یک ونیم)
استاد را که در «کتاب چهره» دیدم خیلی خوشحال شدم. تمام خاطرات خوش آن ترم در ذهنم تازه شد. قبلا گفته بودم چه جور بشری است. هنوز هم با همان طبع شوخ:
"دوستان عزیز: خواهشمندم برای من دعوت نامه تغییر رنگ عکس به سبز قورباغه ای نفرستید. من یک رای دارم که اونم مخفیه: دکی امتی نجات"!
یک ربع به دو)
کلا در معرض اعتیاد به هیچ نوع سوشال نتورکی قرار نگرفتهام تا به حال. این کتاب چهره هم چیز خوبی است اما با وجود همه جذابیتهایش فقط گاهی سری میزنم و سری تکان میدهم و میگویم : چیز خوبیه برای سرگرمی جوونا! خصوصا الان که دچار یک جور شور انتخاباتی شدهام به نحوی که هیچ چیز جلودارم نیست. حتی چندین بار خواستم انقلاب کنم که نگذاشتند. به هرحال قهرمانی بارسلونا چیزی نیست که آنرا دست کم بگیریم!
دو)
عاشق یک تقویم بزرگم، به اندازه یک دیوار. نصفش یک منظره بزرگ باشد و نصف دیگرش تقویم ماه که برای هر روز فضایی برای جولان داشته باشد. کسی سراغ دارد؟
و اینگونه جمع آوری شدیم در جزایر دورافتاده ی مغرب زمین. و ای بسا نبودند کسانی. و چه رخنه کرد اوقات خوش بهارانه در زیر پوست. و چه کسی می داند چه تعداد قورباغه جست و خیز می کرد در دریاچه ی پایین دست؟
یک)
دفترچه یادداشت را دادیم سختش را عوض کردند. بعد از کلی برو بیا و ببر بیار و بشین پاشو. مردک می گفت دستکاریش کردین. نرم افزاری است. چرند میگفت. از اولش پارتیشن تیبل ارور داشت. جیبمان درد گرفت.
یک و نیم)
مایکروسافت کاری کرده که وقتی ویستا نصب است و ایکس پی نصب میکنی دیگر ویستا را نمی بوت کند! راه حلشEasyBCD و از این قبیل است. بعد از نصب ایکس پی اجرایش میکنی و تنظیمات. به همین سادگی. گفتم شاید به کار کسی آید. شاید کسی مثل من از دیدن پرچم ایکس پی که تکان تکان میخورد، قند توی دلش آب شود.
دو)
اگر هارد ساتا دارید و میخواهید ایکس پی نصب کنید اینقدر خودتان را به در و دیوار نزنید. سی دی مخصوص دارد. سی دی xp ای می خواهد که روی آن درایور ساتا باشد. به همین سادگی. از تجربه های گرانقدر من استفاده کنید باشد که رستگار شوید.
دو و نیم)
به طرز باور نکردنی دوباره اینترنتمند شدیم. و من دوباره یک کاربر خانگی خیلی مسرور شدم! حالا کم کم همه چیز دارد برمیگردد به وضعیت عادی. وضعیت عادی یعنی یک کامپیوتر رو به راه، یک اینترنت همیشگی ِ نسبتا پرسرعت، یک لیوان چای سرد شده، یک مشت سی دی و یک برنامه نویس که با موهایی آشفته مشت بر میز می کوبد.
سه)
همابش قیصر هم خوب بود. این به دل نشست:
آهای ای عکس روی بوم؛ قیصر
نگاه خسته ی مغموم؛ قیصر
کنار اسم تو هر وصفِ زیبا
سزاوار است جز مرحوم قیصر
سه و نیم)
رفتیم مشهد. (ر. ک. پست بعدی)
بدیش به این است که معلوم نمیشود. اینجا مثل یک خط صاف جلو رفته و کمی هم گرد و خاک گرفته، اما در واقع پشتش پر از اتفاقات کج و کوله است که در این مدت ثبت نشده. بدیش به همین است که تک تک توی ذهنم مینویسم ولی بعد مجبور میشوم همه را یکجا بنویسم.
از وقتی آمده ایم شهر اینطور شده. حالا میگویم چرا. تکنولوژیمان پایین آمده. اگرچه ترنسپرتیشنمان بالا رفته باشد.
ماجرا از این قرار است که ناگهان زوجی فرد شد!1 خیلی خوب است. من به همه جوانها توصیه میکنم. خصوصا اینکه قبل از 15 روز تعطیلات باشد آن وقت خوشتر میگذرد. علاوه بر خوشیهای معمول همهاش این ور و آن ور دعوتی و لازم نیست غذا بپزی. من به جوانها اکیدا توصیه میکنم. یکبار تجربه اش ضرر ندارد!
بعدش خواستیم تکنولوژیمان را ارتقا دهیم. ریا نباشد دادیم. از نوع دفتر یادداشت2. اما قسمت سختش3 مشکل داشت. آمدم درست کنم چشمتان روز بد نبیند، کل دیتا را پراندم به نحوی که هیچ بنی بشری نپرانده باشد. یعنی با هزار تا بازیابی4 هم برنگشت. یعنی برگشت ولی نصفه نیمه. خلاصه بردمش بیمارستان خواباندم. حالا زیر تیغ عمل است. دعا کنید.
مجموعا در این یک ماه، دو روز و نصفی بیشتر سالم نبوده. بقیه اش یا خراب بوده، یا در حال خراب شدن، یا در حال درست شدن.
(از من میشنوید ویستا فقط ساخته شده برای اینکه شما بفهمید: 1- چقدر مایکروسافت گرافیک بلد است. 2- چقدر مایکروسافت به آزار کاربرانش علاقه دارد. دیگر توضیح نمیدهم هرچه کشیدهایم از این ویستا کشیدهایم.)
الحمدلله سرعتمان هم برگشت به کمافی السابق. یعنی چند بایت و نیم در ثانیه. چند جا زنگ زدیم گفتند خطتان فیبر نوری است. نمیشود رویش پرسرعت داد! جل العجایب! همه جا فیبر نوری میکشند که تکنولوژی از آن وری برود، اینجا از این وری میرود! خلاصه یکی گفت میشود. حالا پیگیریم ببینیم چه میشود. بدجوری طفلکی شدهایم!
خلاصه اینکه از وقتی آمدهایم شهر اینطور شده. قبلش این طور نبود. الان خیلی بهتر است!
2. نوت بوک
3. هارد
4. ریکاوری
نه این که فکر کنید حرف حساب برای گفتن نداشتم. نه، داشتم. یعنی دارم. ولی دیدم حالا که تب دارم و نصفه شب است و کارها مانده و اوضاع قمر در قورباغه است، دستی به نوشتن بزنم بد نیست. شگون دارد. میگویند بچه هفتم دماغش سربالا میشود!
1. یکی از تفریحات جدیدم، کما فی السابق گوگل است! فقط کمی مدلش با قبلتر عوض شده. به این صورت که هر بار که پای رایانه مینشینم اول کاری که میکنم یک صفحه گوگل باز میکنم. بعد شروع میکنم هر چرندی که به ذهنم میآید تایپ میکنم و اینتر میزنم. آن وقت دیدن نتایج واقعا آدم را ذوق مرگ میکند! چیزهای عجیب و غریب. باربط، بیربط. جالب و مسحورکننده! بعد دنبال کردن لینکها آدم را به سرزمینهای شگفت انگیزتری رهنمون میکند. زندگی در قرن بیست و یک را به تمام معنا تجربه میکنی: تکنولوژی، اطلاعات و یک جور بلاهت فراگیر!
این کار مرا به دو نتیجه خیلی مهم رسانده:
یکی این که هیچ چیز نیست که دنبالش باشی و در این تار نمای جهانی وجود نداشته باشد. از شیر قورباغه گرفته تا کلاه ملخ و همین جور بگیر برو بالاتر.
دوم این که دیوانه تر از تو در این عالم چه بسیار است!
سوم این که گفتم دو تا.
حتی یکبار قبلاترها که پرسرعت نداشتیم (و حالا داریم! (و هنوز هم مگر کسی هست که دایل آپ وصل شود؟!(و چقدر طفلکی هستند این افراد! (و چه خوب شد که ما پرسرعت داریم ها!)))) از صدای مودم که مخم را درل میکرد به تنگ آمدم و در گوگل زدم: «چگونه صدای مودم لعنتی را خفه کنیم؟» و به جان همین گوگل، عین همین جمله را برایم آورد!!
3. مدتی است دات نت1 دارد روی من کار میکند. یعنی آن اوایل من روی او کار میکردم. اما حالا چند وقتی است او دارد با تمام نرون های اعصاب من بازی میکند. البته من همه تلاشم را میکنم که به اعصابم مسلط باشم و از این کار پروژهای چیزهای زیادی یاد بگیرم ولی خوب دیگ که خالی باشد و جیب هم، مدیرپروژه هم که سمج باشد و کارفرما هم، اتفاقات زیادی این وسط می افتد که غالبا متوجه کدنویس میشود و از آن جمله است: افسردگی و جنون.
------------
1. دات نت یک جور محیط برنامه نویسی است که بسیار شبیه اکتالامپوس، دایناسور ماقبل تاریخ است. گفته میشد این موجود درعین پیچیدگی و چاله چوله هایی که داشت انسان را به خود جذب میکرد!
3. اگر اهل تماشای فیلم بدون زیرنویس به حالت نیم چُرت به انضمام مقداری تخمه و چیپس هستید، فیلم Benjamin button (دکمۀ بنجامین!) بدک نیست. اگرچه بر خلاف بقیه فیلمهای مورد محبوبم چندان تمایلی به سمت واقعیت نداشت و به قول اهل فن fictiondrama بود، اما نکاتی قوی داشت که باعث شده مورد اسکار قرار بگیرد!
5. اینها ماحصل یکی از گشت و گذارهای مورد 1 است. اگر دانلود نکنید، حتما روزی انگشت ندامتتان را می گزید! (انگشت ندامت جایی بین انگشت شست و سبابه است).
زنگ جدید نوکیا 1 ، زنگ جدید نوکیا 2 ، زنگ جدید نوکیا 3
7. چه بسا تردد زوج و فرد باعث این نحوه شماره گذاری در یک روز فرد شده باشد. کسی چه میداند؟!
این که ترینیدادو توباگو به زبان بومیان آن محل یعنی کلوچه گردویی، یا این که قد هیتلر یک متر و پنجاه و یک سانت بوده و یا این کشف بزرگ که دهه فجر یازده روز است، شروع خوبی پس از اندکی(!) غیبت وبلاگی است. تا حواس خوانندگان پرت و پلا شود!
راستی،
میدانستید بالاترین هک شد؟
وقتی لینک میدهم یعنی کلیک کنید و لااقل چند خط بخوانید!
.
.
.
.
پرت نشد؟!